تبليغاتX
دیلایلای خاتون
قصه های کوتاه - خاطرات و اجتماعی
دیشب خوابم نبرد چرا؟ چون داروی خوابم همراهم نبود و تا ساعت ۴ صبح مثل جغد بیدار بودم و کلافه

امروز یه روز چهارشنبه است مثل خیلی از چهارشنبه های دیگه که اومدن و رفتن - فکرم و روحم از خیلی چیزا غمگین و ناراحته

از دوستانی که دوست نبودند

از کسانی که ادعای کمک میکردند و در عمل هیچ

خواهری که نگرانم است و گاه این نگرانی رنگ خشونت می گیرد

از جایی که باید باشم و نیستم

از سستی که دارم و هیچ انگیزه ای ندارم که حرکتی بکنم و بشوم همانی که بودم انگار یک آرزوی دست نیافتنی است

از خوابهای بی سروته ام که آرامش را از من کاملا گرفته

هستم فقط هستم برای اینکه باید باشم اما نمی توانم آنطور که می خواهم باشم

فکرها زیاد هستند اما نیرو و انرژی ندارم

چه کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 14:39  توسط خاتون جون  | 

آخرین شب در این خانه است - دوستی که فکر میکردم دوست است امشب رفت و برایم بسیار جالب بود که با نهایت گستاخی بهم بگه که اگر نرفتم برای این بود که میخواستم تنها نباشی - جالبه مشکلات مالی و هزارتا مسئله داشت و حالا بخاطر تنهاییم و یا اینکه جای جدید هم میخواست باهام بیاد فقط صرفا برای اینکه بهم کمک مالی بکنه - من واقعا موندم که تا چه حد یه آدم می تونه عجیب باشه کلمه ی بهتری ندارم که بگم - در صورتیکه توی این شش ماه هیچ کمکی نکرد - نه مالی و نه معنوی و بعد تازه طلبکار هم هست که خیلی وقتا سعی کرده وقتش رو با من صرف کنه - به ساعت ده اومدن و جنازه بودن خودش میگه وقت گذروندن

شاید بهتر می بود من هم از روش خودشون یعنی باری به هرجهت استفاده کنم و خودم رو کم کم می کشیدم کنار اما نتیجه اش چیه؟ این جور روابط و دوستی ها اصلا به چه دردی میخورن؟

خیلی دلتنگم - خیلی ناراحتم

دلم برای او تنگ است - برای اویی که باید همینجا جا بگذارم و بروم

شاید اینطور هم بهتر باشد - محله ی جدید - خانه ی جدید و حتما کار جدید و همینطور دوستان جدید

نه اینکه من اشتباه نکرده باشم اما اینها هم رفیق نبودند

با آدمهایی که دچار توهم هستند چکار می شود کرد؟

باید رهایشان کرد

امشب شب آخر اینجا - آخرین خواب روی این تخت که از فردا دیگر نمی برمش چرا که خراب است و درست شدنی نیست مثل خیلی چیزای دیگه

نمی دانم آیا دلم تنگ خواهد شد؟

دلم برای لحظاتی که داشتم حتی انتظار هم تنگ خواهد شد

دلم برای لحظات عاشقانه ای که گذراندم تنگ خواهد شد

و دلم برای دوستی هایی که فکر می کردم دوستی است تنگ خواهد شد

اما این هم یک برگ دیگر بود که تمام شد

فردا روزی دیگر است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 1:29  توسط خاتون جون  | 

اثاث کشی دو مرحله داره - یکی رفتن به یک محل جدید و حتما بهتر - دوم خداحافظی با خاطرات قدیمی که می تونن خیلی هاشون هم دردناک و غم انگیز باشند

دو روز دیگر خواهم رفت از این خانه ای که درش عشق ورزیدم - اشگها ریختم - بیمار شدم - از دست رفتم - به زانو افتادم و بعد دوباره برخاستم

مهمانی ها دادم - با دوستانی نشستم و بلند شدم و وقت و انرژی گذاشتم که نتیجه اش خیلی بار مثبتی به همراه نداشت.

نتیجه گیری اینکه : این منزل خیلی برایم آمد نداشته است

از این محل هم خواهم رفت و از خاطراتی که در بلوار آن و کوچه های آن دارم عبور میکنم نه اینکه کلا همه چی از ذهن برود اما دیگر دلیلی برای یادآوری هر روزشان نخواهد بود

امیدوارم که با عوض کردن خانه - اتفاقات خوب - کار خوب و همه چی خوب برایم بیافتد

البته اگر بخواهم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 22:11  توسط خاتون جون  | 

می دانم که دلتنگی - می دانم که دوستم می داری اما نه آنقدر که بتوانی برای بودن همیشگی اش خطر کنی - ریسک کنی

من هم دلتنگتم - بسیار زیاد - اما چه می شود کرد؟

هیچکس جایت را برایم نخواهد گرفت نمی دانم چه مثل تو برایم نخواهد شد حالا شاید کمتر و شاید بیشتر - گاهی وقتها آنقدر دلتنگم که نمیدانم چه کنم؟

دیروز که به بهانه ی فیلم جا مانده چت کردی و کردم - تمام آن احساسات برگشت - اما اینکه قبل از نقل و انتقالم به جای جدید خواستی مرا ببینی - یک لحظه در خاطرم گذشت شاید چیزی بیش از خودم باشد - شاید هوسی و یاد خاطرات گذشته - اما می خواهم آسمان صاف و آبی با هوای خنک و آفتابی و همچنین شبهای مهتاب کامل و نیمه مهتاب را در خاطرم نگه دارم با چشمهایی که برق می زدند و لبخند

دوستت دارم - ای کاش براستی دوستم داشتی و خودت را هم

اما طاقت نیمه بودن را ندارم - همیشه باید یا زنگی بود یا رومی - باید یزیدی بود یا حسینی - حد وسط نمی شود باور کن عزیزترینم و تو انتخابت را کردی -پس مرا هوایی نکن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 19:1  توسط خاتون جون  | 

شاید عنوان درست و ادبی نباشه اما واقعیته - هرکسی به خودش اجازه میده هرکاری دوست داره بکنه هر حرفی رو بزنه و هزار تا توجیه رفاقتی براش بیاره -   دیگه توان سکوت و نگه داشتن این روابط رو ندارم چرا که اسم دوستی روشون نمیشه گذاشت

گاهی وقتا دور و بر آدم خلوت باشه بهتر از اینه که پر و شلوغ از آدمای رنگ و وارنگی باشه که یا ترو برای وقت تنهاییشون میخوان - یا میخوان پز نداشته هاشون رو بدن - یا نادانی خودشون رو با ابله جلوه دادن تو بپوشونن -

شاید خیلی سخت شده ام - زمانی که حس می کردم و فکر می کردم آسمان زندگیم آبی هست انعطاف پذیرتر بودم اما الان دیگه نیستم و شاید اینها هیچکدومشون باورشون نشه اما کم کم به باور می رسند - چه برسند و چه نرسند برام مهم نیست - مهم اینه که دیگه نمیخوام سواری بدم - نمیخوام خاک باشم - می خوام همونی که هستم باشم و بعدش ببینم کی مردش هست که رابطه رو ادامه بده؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 11:13  توسط خاتون جون  | 

همیشه خوابهای عجیب می بینم اما خواب دیشب ملقمه ای بود از همه چی

یک قفس بزرگ پر از پرندگان مختلف - و یک اردک سبز که بیرون آمد - و کسی که خیلی دوستش داشتم و بعد دیدم در خواب که اصلا همسر خواهرم بوده و تمام مدت به من دروغ گفته و حس بدی که داشتم و توضیحی که میخواست بدهد اما کافی نبود - حس می کردم رها شده ام - در یک دریای عمیق از درد

یک کشمکش ما بین ما دونفر و حضور خواهرم اما با چهر ه ای دیگر بود - و اینکه می دیدم اتاق خوابشان را با ملحفه های زرد رنگ درست می کند

صبح با اشگ از خواب بیدار شدم و بالاخره این بغض ترکید و خیلی گریه کردم - تمامی احساساتم در خوابم آمد - حس اینکه به بازی گرفته شدم - احساساتم - خودم - و هیچ توضیح قانع کننده ای وجود ندارد - اشتباهم را دیدم - تعبیرش این بود که اشتباه کرده بودم و تاوان سنگینی داشت برایم

شاید نتوانم آن حس و خواب را به خوبی توضیح بدهم اما تنها فایده اش این بود که بغضم ترکید و بالاخره توانستم برای حسی که از دست داده ام گریه کنم همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 10:32  توسط خاتون جون  | 

می خواهم فریاد بزنم که می خواهم زندگی کنم نه ادای زندگی کردن را دربیاورم

زندگی یعنی دوست داشتن خود - احترام گذاشتن به خود و دیگران

اما امان از این دیگران که فقط جز خرد کرد و از بین بردن محبت ها کاری نمی کنند

کودک درونت را خفه می کنند - صداقت هایت را به پای بلاهتت می نویسند

احساسات پاک و بی غل و غشت را به ریا و دروغ آلوده می کنند

و تو می مانی و این همه تضاد

یا باید مثل یک گرگ درنده باشی و یا یک گوسفند یا چیزی مابین که خود این یک استعداد عجیب می خواهد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 20:7  توسط خاتون جون  | 

گویا تعطیلات نوروزی و حال و هوای تعطیلات نوروزی در ایران هرجا که باشی به همراهت میان اما مهمترین مسئله برام این بوده که از مدیران ایرانی که هرجای دنیا باشند و اون خصوصیات اصلی و جاودانه اینه که هیچی بر اساس سوابق شغلی - توانایی فردی و حرفه ای بودن نیست - همه چی براساس روابط است نه ضوابط - دیمی کار کردن - روابط خاص داشتن - تملق گفتن و بله قربان گویی و اگر خانم هستی که در باغ سبز نشان دادن و عملا فروش روح و جسم است اگر غیر از این باشد که بده خواهی بود و طرد می شوی بلایی که هروقت با مدیران ایرانی سروکار داشته ام به سرم آمده است

چه در ایران و چه در اینجا البته متاسفانه

بی قانونی - زیر آبی رفتن - از آب گل آلود ماهی گرفتن

و از زنها خاله زنک تر مردان ایرانی هستند باور کنید خصوصا آنهایی که منفعت طلب هستند

الان تاوان می دهم اما شاید اینطور باشد گاهی وقتا در فشار قرار گرفتن و تاوان دادن باعث می شود تا راههای بهتری گشوده شود

نه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 12:32  توسط خاتون جون  | 

نوروز ۸۹ هم رسید بر همه خجسته و مبارک باد

همیشه هرسال روز ۲۹ اسفند یه بررسی کوچیک در مورد سالی که گذروندم میکنم و مینویسم اما امسال ننوشتم اما در ذهنم مرور کردم

سال نو ۸۸ رو با اشگ شروع کردم با غصه ی دوری کسی که عاشقش شدم بعد درگیر بحران اقتصادی مالی جهانی شدم و از کار بیکار و بعد برگشت او به زندگیم و امید و باز هم امید و بعد کار دیگری را شروع کردن و امید داشتن - جنگیدن - خسته شدن و بعد دریافت اینکه افسردگی عمیقی دارم و تحت درمان قرار گرفتن  - کار با کسانی که ازالفبای کار چیزی نمیدانند - باز هم جنگیدن باز هم امید داشتن و آمدن بچه ای که می شد نیاید و باز امیدواری به عشقی که آرزویم بود داشته باشم و در نهایت به پایان خطی رسیدن که از ابتدا مشخص بود اما نیروی عشق نمی گذاشت - در دو ماه آخر سال تحت فشار شدید عصبی بودم و وزن زیادی از دست دادم و دیگر نتوانستم حتی گریه کنم

مشکلات کاری و بعد معلق بودن در هوا

سفر پاییزه به ایران و غصه ی بیشتر

انتخابات و تبعات و غصه های آن

درخواست دوستی را اجابت کردن برای آمدن پیشم و گفتن آری که تبعات زیادی برایم داشت

اما شاید مهمترین مسئله برایم که تمام زندگیم را تحت شعاع قرار داد عشقی بود که از دست دادم

امیدی بود که از دست رفت

در نهایت به بی تفاوتی رسیدم و اینکه هیچ آرزویی نباشد اما میدانم که باز خواهم گشت باز هم خودم را خواهم دید باز هم از ته دل خواهم خندید اما هرگز عاشق نمی شوم - دوست خواهم داشت

امیدوارم که سال ۸۹ سال بهتری باشد برای همه و برای خودم

برای کودک درونم و برای او - اویی که عزیزترینم شد و نخواست و نتوانست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 16:51  توسط خاتون جون  | 

از دیشب بارون میاد و من دیشب که دیر هم تقریبا رسیدم خونه و بالاخره مهمانهام رو راهی کردم و خسته و کوفته برگشتم خونه و خوشبختانه تنها بودم - به تو فکر کردم و این اشگها که نمیاد کمی اومدن درست مثل بارون

و این باران - یاد تو - خاطره ی تو و همه چی و آنچه که داشتیم و باز هم نداشتیم

هرچه که رفت هرچه که ماند

دلم تنگه خیلی تنگ

خیلی تنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 13:6  توسط خاتون جون  |